تبليغاتX
پادشاه بی کسی
پادشاه بی کسی
†† کلبه سکوت ††
صفاي کودکي يادش بخير. روزهاي آبي يادش بخير. کوچکتر که بوديم دلهاي بزرگتر داشتيم حال که بزرگتر شديم چقدر دلتنگيم.امروز در کدام نصف النهار ايستاده اي که ظهرمان باهم فرق مي کند. آيا باد سرنوشت ما را به سرزمين کودکي ها خواهد برد؟

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 17:52  توسط امیر | 
هر چه از کودکی فاصله می گیریم فصلها به هم نزدیک تر میشن.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 17:52  توسط امیر | 

Sangi ke taghate zarbehaye tishe ra nadaraD ,harghez tandise zibayi nemishavaD

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 20:13  توسط امیر | 
...
2 نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 14:58  توسط امیر | 
عشق ...
بازیچه دست یار بودن عشق است                  در پنجره شکار بودن عشق است

در محکمهای که یار قاضی باشد                    محکوم طناب دار بودن عشق  !!

است

2 نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:46  توسط امیر | 
....
 !!!

 چه سخت است خواستن ونتوانستن                                چه سخت است  دویدن  و نرسیدن                                وچه سختراست رسیدن وهیچ نیافتن !

2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:7  توسط امیر | 
خداحافظ...


عزيزي که فرصت بيان احساسات رو به من ندادي، خداحافظ.
من ديگه غرق تنهايي شدم که تو مي خواستي در آن غرق بشم.
مي خوام ساده و پاک براي تو و قلب خودم و همه اعتراف کنم،
و مطمئنم اين چيزي از ارزشهاي من کم نمي کنه و لطمئه اي هم به غرورم نميزنه.
براي يکبار و حتي آخرين بار هم که شده مجبوري احساس منو بخوني، مي دوني چرا؟
چون ديگه گوش نمي دي و فقط چيزي رو مي خواهي که خودت مي خواهي ببيني يا بشنوي.
مي دوني وقتي كسي داره غرق مي شه، ديگه نميگه سلام.
فقط کمک مي خواد، ولي كار من ديگه از کمک خواستن گذشته.
مي خوام براي آخرين بار بگم: که من براي نابود نشدن عشق و احساسم همه ي تلاشمو کردم.
درست تو لحظه ي اوج، درست تو اون بالا بالاها، که فكر ميکردم دستت توي دست منه..
ولي افسوس که تو خيلي وقت بود دستت رو از دست من جدا کرده بودي،
و من چه دير فهميدم، که تنها درون گود وايستادم و دارم براي چيزي مي جنگم،
كه اون خيلي وقته مال من نيست.
من توي وجود تو، يه ذره از وجود خدا، يا حتي يه تکه از وجود خودمو پيدا کرده بودم.
تو اون شاهزاده اي نبودي که من توي قصه هام ازش يه بت ساخته بودم.
تو حتي اون چيزي که خودت رو نشون ميدادي، هم نبودي..
براي من ديگه اسم تو يا هويت تو مهم نيست.
براي من اون عشق و احساسي که توي وجود تو پيدا کردم، عزيز و دوست داشتنيه.
واسه همين هم تا ابد دوستت خواهم داشت.
فقط بدون، هميشه خواستم پُر بشي از من.
تو عميق تر از اوني بودي که احساس من بتونه تو رو پر کنه.
و هر چي تلاش کردم، ديدم تمام وجودت خاليه، آره! از من خاليه.
آخه من چقدر هستم که بتونم عظمت وجود تو رو پر کنم.
به جاي اينکه من پُرت کنم، غرق اعماق وجود تو شدم و نابود شدم.
آره! توي وجود تو گم شدم..
و كسي به من فرصت کمک خواستن هم نداد.
هميشه از خدا مي خواستم که يه عشق واقعي رو بهم بده،
اون عشق رو بهم داد، گرچه خيلي زود هم ازم گرفت.
ولي هر چه بيشتر ميگذره به حقيقي بودن اون عشق مطمئن تر ميشم.
حتي نبودن تو توي اين مدت نتونست ذره اي از احساس من کم کنه،
چه بسا هر لحظه قدرتش رو توي قلبم بيشتر از پيش احساس مي کنم.
دلم مي خواد برات آرزو کنم که يه روزي عاشق بشي،
ولي برات آرزوي قشنگتري مي کنم..
اينکه اگر عاشق شدي هيچ وقت دلت نشکنه و در کنار عشقت طعم خوشبختي واقعي رو بچشي.
آرزوي يه عاشق براي معشوقش چيزي غير از اين نمي تونه باشه.
ديگه حتي نمي خوام فکر کنم که احساس واقعي تو چي بود؟
ديگه دنبال مقصر هم نمي گردم.. دنبال برنده و بازنده هم نيستم.
اگه برنده و بازنده اي هم باشه.. اون برنده تويي..
تو بردي... آره! فقط تو بردي.
ولي من خوشحالم که به تو باختم!!!

2 نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 18:56  توسط امیر | 

پرسيدم : بارالها ، چه عملي از بندگانت تو رابه تعجب وا ميدارد ؟
پاسخ آمد :
اينكه تمام كودكي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر مي بريد و دوران پس از آن را در حسرت بازگشت به كودكي مي گذرانيد....
اينكه سلامتي خود را فداي مال اندوزي مي كنيد و سپس تمام دارائي خود را صرف بازيابي سلامتي مي نمائيد.....
اينكه شما به قدري نگران آينده ايد كه حال را فراموش مي كنيد ، در حالي كه نه حال را داريد و نه آينده را .. !!
اينكه شما طوري زندگي مي كنيد كه گوئي هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهاي شما را گرد و غبار فراموشي در بر ميگيرد كه گوئي هرگز زنده نبوده ايد....
پرسيدم : چه بياموزيم ؟
پاسخ آمد :
بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نمي كشد ، ولي التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز دارد...
بياموزيد كه هرگز نمي توانيد كسي را مجبور به دوست داشتن خود بكنيد ، زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آينه اي از كردار و اخلاق خود شماست !!
بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكنيد از آنجا كه هر يك از شما به تنهائي و بر حسب شايستگي هاي خود مورد قضاوت و داوري ما قرار ميگيريد...
بياموزيد كه دوستان واقعي شما كساني هستند كه با ضعفها و نقصان هاي شما آشنايند و ليك شما را همان گونه كه هستيد دوست دارند...
بياموزيد كه داشتن چيزهاي قيمتي و نفيس به زندگي شما بها نمي دهد ، بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگي شماست...
بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بي مهري كه نسبت به شما روا مي دارند مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل پسنديده را با ممارست بيشتر در خود تقويت نمائيد...
بياموزيد كه دو نفر مي توانند به يك چيز يكسان نگاه كنند ولي برداشت آن دو از آن ، هيچگاه يكسان نخواهد بود...
بياموزيد كه توانگر كسي نيست كه بيشتر دارد بلكه آن است كه خواسته هاي كمتري دارد...!!!

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 12:33  توسط امیر | 
درويش ...
درويشي که به تصادف در جهنم افتاد !!
درويشي قصه زير را تعريف مي کرد:
يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.
در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
« اين کار شما تروريسم خالص است! »
نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي که رسيده
نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند.
جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »
وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت:
« با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »!!!

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 15:38  توسط امیر | 
پسرکي در کلاس رياضي به گفته معلم دو خط موازيروي کاغذ کشيد.
آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد. و در همان يک نگاه قلبشان
تپيد و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند. خط اولي گفت:ما مي توانيم
زندگي خوبي داشته باشيم.و خط دومي از هيجان لرزيد.خط اولي گفت:
و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ. من روزها کار مي کنم.
مي توانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم يا خط کنار
يک نردبان. خط دومي گفت من هم مي توانم خط کنار يک گلدان چارگوش
گل سرخ شوم يا خط يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت
خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي داشته باشيم.
در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازي هرگز به هم نمي رسند.
دو خط موازي لرزيدند.به همديگر نگاه کردند. و خط دومي زد زير گريه
خط اول گفت:نه اين امکان ندارد. حتما يک راهي پيدا مي شود. خط دومي
گفت:شنيدي که چه گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد. ما هيچ وقت به هم نمي رسيم.
و دوباره زد زير گريه. خط اولي گفت نبايد نا اميد شد. ما از اين صفحه کاغذ
خارج مي شويم و دنيا را زير پا مي گذاريم. بالاخره کسي پيدا مي شود که
مشکل ما را حل کند. خط دومي آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون
خزيد از زير در کلاس گذشتند. و وارد حيات شدند. و از آن لحظه به بعد
سفر هاي دو خط موازي شروع شد. آنها از دشت ها گذشتند..... از صحرا هاي
سوزان.... از کوه هاي بلند.... از دره هاي عميق.... از دريا ها.... از شهرهاي
شلوغ.....
سال ها گذشت و آن ها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند.رياضي دان به آنها گفت:
اين محال است هيچ فرمولي شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چيز را خراب
مي کنيد. فيزيکدان گفت: بگذاريد از همين الان ناميدتان کنم. اگر مي شد قوانين
طبيعت را ناديده گرفت ديگر دانشي به نام فيزيک وجود نداشت. پزشک گفت:
از من کاري ساخته نيست. دردتان بي درمان است. شيمي دان گفت: شما دو
عنصر غير قابل ترکيب هستيد اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد همه مواد
خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت شما خود خواه ترين
موجودات روي زمين هستيد. رسيدن شما مساوي است با نابودي جهان.
سيارات از مدار خارج مي شوند کرات با هم بر خورد مي کنند نظام دنيا از هم
مي پاشد چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد. فيلسوف گفت:
متاسفم جمع نقيضين محال است. و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط يک
جمله گفت: شما به هم مي رسيد. يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و نقاشي
مي کرد خط اولي گفت: بيا وارد آن بوم نقاشي شويم در آن حتما آرامش خواهيم
يافت و آن دو وارد دشت شدند. روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش
نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد و آنها دو ريل قطار شدند که از
دشتي مي گذشت و آن جا که خورشيد سرخ آرام آرام پائين مي رفت سر دو
خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد!!!

2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 20:50  توسط امیر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
Dar Morde web
یه دل شکسته ...
YaHoO ID ===>> : p3sare

نوشته های پیشین
آذر 1386
مهر 1386
بهمن 1385
اردیبهشت 1385
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

aMir :D

 



 

 

 

 

 

 

 

explorer blog